من شدیدا با کارهام خرافی رفتار میکنم ( یعنی موقع مصاحبه و اینجور چیزا به حس خودم اطمینان دارم وبا تکیه به حس اون لحظه عمل میکنم) گاهی وقتا جواب میده گاهی بوق ممتده!
متاسفانه من زیاد درباره این قراری با فراری خورده خورده حرف زدم.
ولی به مناسبت اینکه حمیدرضا انداختتش روی YOUTUBE بد نیست که یه یادآوری بکنم از چند نکته جالبش.

قرار اول
برای گرفتن این ویدیو با منصور هیچ نقشه قبلی نکشیدم .یه هفته قبلش فقط تلفنی بهش گفتم که میام آمریکا که ببینمش و مصاحبه رو هم صوتی و هم ویدیویی ضبط کنیم ، حتی روز و ساعتش رو هم تنظیم نکردیم فقط هفته شو میدونستیم ( اوایل فوریه /بهمن).در ضمن من خیلی خیلی خجالتیم و شدیدا به حس ششم اعتقاد دارم و وقتی هم که رسیدم لس آنجلس، تلفن زدن به خواننده ها و قرار مدار مصاحبه باهاشون گذاشتن خیلی برام سخت بود. بیشتر وقتها تا تلفن دو تا زنگ میزد گوشی رو میزاشتم. چیکار کنم! روم نمیشد دیگه!
دانش ساروئی که عکاسه برای فرار از سرمای سوئد حاضر شد که با خرج خودش بیاد و یه هفته ای با ما باشه و در عین حال کامران سامانی (عکاس) هم قبل از ما از کانادا رفته بود یه چند هفته ای لس آنجلس که از خواننده ها عکس بگیره.
سنگر
هر سه نفرمون برای کم شدن خرج به یه هتل دور افتاده که پر از مست و طوفان زده است ( طوفان اخیر آمریکا) رفتیم.
رفتن جاهای ارزون خوبیش اینه که بجای یه هفته مثلا میتونی ده روز بمونی و همون پول و خرج کنی و بدیهاش هم همه چیز دیگه شه!
نور اتاقها هتلهای ارزون افسرده کننده اس چون فلورسنتیه که برق کمتر مصرف کنه. بعدش هم نصبت به همه جا دوره.
یه مشکل جالبش هم بی تفاوتی صاب هتله! زنگ خطر اتاق “دانش “ نصفه شبی صداش در اومد ولی هیچکس به دادش نرسید. آخرش زنگو از سقف کند انداخت تو وان آب که خفه شه!
وسایل.
دانش که از راه رسید یه چمدون وسایل آورده بود. بعضی از لنزای دوربینش دو کیلو بود بعد دست کرد یه چیز فسقلی در آورد گفت: اینم دوربین فیلمبرداری.
سر اینکه چرا دوربینی که دانش آورده اینقدر کوچولوئه و دوربین توریستی یه نه حرفه ای چند تا دعوای حسابی کردیم و کار به قهر کشید. بنابراین یه دو روزی با هم سر سنگین حرف میزدیم. کسی چک نمیگفت یا توو ماشین موسیقی گوش نمیکرد.
ولی کارمون با همین دوربین فسقلی انجام شد.

حفظ روحیه گروه خیلی مهمه، ما سعی میکردیم که همدیگرو جلوی دیگران خیط نکنیم و دائما با متلک پروندن به همدیگه جو دلخوریمونو آروم میکردیم.
هنوز قرار اول
با منصور ناهار قرار گذاشتیم. البته بعد از اینکه چهار روز گذشته بود و تک و توک تازه داشت قرارهامون با بقیه جور میشد و نگرانیه اتلاف وقت کلافه مون میکرد.
ما دیگه از همون اول با دوربین روشن رفتیم سراغ منصور و بخاطر خجالت و ملاحظه کاری من خیلی از صحنه ها رو از دست دادیم چون دائما به دانش میگفتم “دوربینو خاموش کن! منصور زود کلافه میشه اونوقت بدبختیم “
این اولین کار تلویزیونی ما بود و داشتیم کا ر با هم و مستند سازی رو یاد میگرفتیمو جلو میرفتیم.
بچه ها البته سابقه عکاسی حرفه ای داشتن و از موضوعات حساس سیاسی و هنری عکس گرفته بودن و روشون از من زیادتر بود.
توو همون حرف سر ناهارمون به این نتیجه رسیدیم که اصلا بجای یه مصاحبه ویدیوئی یه مستند با منصور بسازیم. یعنی اینجوری بود که مستند پایه ریزی شد و قرار قبلی ای نبود.
وسط قرار اول
منصور هم خودش اهل بداهه کاریه. گفت پس با من بیاین که بریم محل فیلمبرداری ویدیوی “انگار نه انگار” رو نیگا کنیم...
کوجی رو هم سرراه برداشتیم و توو همون ماشین یه سری سوال از منصور پرسیدم . از ریخت و پاشهای توی ماشین الهام گرفتم و از زندگی روزمره اش پرسیدم و آهنگ ساختن، توی ماشین! ( آهنگ زندگی رو تو ماشین موقع رانندگی ساخته).
محل فیلمبرداری.

با کوجی هم یه مصاحبه تو ماشین زدیم و در عین حال کامران عکس مینداخت. در طوله فیلم صدای تلق تلق دوربین و گاهی نور فلاش رو می تونین ببینین.
قرار دوم
دیگه ما بعد از اون روز دوشنبه منصور رو ندیدیم تاااااااااااا روز جمعه که رفته بود استودیو آقای فرخ آهی که یه سری از آهنگهای کنسرتشو رو سی دی بزنه بده به رقصنده هاش که برای کنسرتهای عید نمرین کنن.
توو این فیلمبرداری کوین هم به ما پیوست.
کوین بچه باحاله لس آنجلسیه و کلی پایه است.
بقیه شو بعدا مینویسم